تبليغاتX
به فردا لبخند زنید - چشم­اندازی بر آینده­ی فرهنگی هزاره­ها
تصـــــــوير تصادفي
منوی کاربری

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید

با تشکر   

لينك دوستان
۞زیباترین قالبهای وبلاگ۞ ۞ بزرگترین گروه یاهو ۞

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:به فردا لبخند زنید - چشم­اندازی بر آینده­ی فرهنگی هزاره­ها در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت با مدیر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
      چشم­اندازی بر آینده­ی فرهنگی هزاره­ها

داشت یکم: ما باید هر چه زودتر به یک "گشوده­گی فرهنگی" برسیم تا بتوانیم به جایگاه مناسبی در زنده­گی و در کشور دست پیدا کنیم. برای دست­یابی به این گشوده­گی فرهنگی باید خود و تاریخ خود را بیشتر و دقیق­تر مورد پژوهش قرار دهیم. زبان ما دری است. (این جا مراد از دری، فارسی، پارسی دری همه یکی است.) این را هیچ کسی انکار کرده نمی­تواند. ما از راه زبان خود به سنت چندین هزار ساله­یی پیوند می­خوریم که در راستای بازپروری آن بایست از هیچ کوششی دریغ نورزیم. امروزه زبان در تفکر بشری اهمیت و نقشی را بازی می­کند که در هیچ دوره­ی تاریخی چنین نبوده است. به تعبیر فیلسوف آلمانی هایدگر «زبان سرای هستی است» و «هستی سرای آدمی است.» پس زبان خانه­ی انسانِ بی­خانمان شده­ی امروزی است. زبان پناه­گاه و آرام­گاه همه­گانی انسان­ها است. آری، هستی و آدمی در زبان آرام و قرار می­گیرد و زبان در استعاره یعنی در شعر و هنر و زیبایی برهنه می­شود و اوج می­گیرد؛ اوجی که در "سکوت"ِ حیرت­زا فرو می­رود. "استعاره" پیوندگاهِ هستی و مستی آدمی است. آری، هستی زیبایی چهره­ی خویش را در زبان می­نمایاند. از این رو است که آفتاب قرآن در نخستین آیات نازل شده­ی خویش بر پیوند بنیادینِ آفرینش و سرشتِ انسان و زبان (خوانش، آفرینش و آموزش) روشنی و پرتو ویژه­یی می­اندازد. زبان پارسی ما را به فرهنگ و تمدن زرتشتی، ره­دادِ شکوهِ پروردگاران باشکوه بلخ باستان، وصل و "واـ بسته" می­کند و این را به هیچ رو انکار کرده نمی­توانیم. مادامی که در جهان پارسی زنده­گی می­کنیم، به دری سخن می­گوییم و با دری می­اندیشیم، فرهنگ زرتشتی با ما هست و در نهاد و ناخودآگاهِ ما حضور جدی دارد. تا هنگامی که پارسی گپ می­زنیم، جشن و شادی ملی ما "نوروز" خواهد بود (امید که هر روز ما نوروز، و نوروز ما پیروز باد!). آری، زبان پارسی گنجینه­ی چندین هزار ساله­یی را برای ما به میراث نهاده است که با سایر فارسی­زبانان در آن اشتراک داریم. دری، ما را به جهان پارسی و به جهان زرتشتی پیوند می­زند و از این پیوند ناب باید در بازسازی فرهنگی خویش استفاده کنیم. هم­چنین در تعاملات سیاسی و مناسبات انسانی می­توان بر این ویژه­گی کلان و یگانه انگشت گذاشت و از فرصت­های گوناگون بهره­برداری کرد. لذا می­توان با ایران، تاجیکستان، زرتشتیان جهان و دیگر فارسی­دوستان در حوزه­ی گفت­وگوی سیاسی و گفتمان­های فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی بازیِ سازنده­تری را آغاز کرد.

داشت دوم: وضعیت جغرافیایی و جایگاه تاریخی­مان ما را به تمدن و فرهنگ کهن و پروردگاران شکوهمند بامیان باستان، هم­پیوند و هم­ریشه می­گرداند. بسیار روشن است که بامیان و بلخ یکی از مهم­ترین کانون­های فرهنگ و تمدن جهان قدیم بوده است. لذا باید برای فرهنگ خویش به طور جدی برنامه­ریزی و سرمایه­گذاری کنیم. اگر این فرهنگ فراموش شده­ی خویش را زنده و پویا کنیم، می­توانیم با قدرت­های برتر آسیایی وارد گفت­وگو شویم و روابط بسیار محکمی ایجاد و برقرار سازیم. با بازخوانی، رشد و توسعه­ی این فرهنگ غنی در بدنه­ی فرهنگ کنونی خویش، می­توانیم دست­آوردهای فرهنگ­های هندی، چینی، کره­ای و ژاپنی را وارد فرهنگ خویش کنیم و از این طریق بر غنای ره­آوردِ فرهنگی خویش بیفزاییم. با باز کردن این رویکرد می­توان تجربه­ها و سرمایه­ی هنگفتی را به روی فرهنگ و زنده­گی خود گشود و در برخی موارد الگوبرداری نمود و هم­چنین می­توان مناسبات سیاسی نوینی را در راستای اعتلای سرنوشت خویش رقم زد. با تکیه بر این فرهنگ کهن خویش، باید ره­یافت­های تازه و کارآمدی را در قلب فرهنگ و تفکر خویش بگشاییم.

داشت سوم: سنت اسلامی ما را به جهان اسلام و اعراب پیوند می­زند. در پویایی و تعالی این جهان نیز سهم انکارناشدنی­ای داشته ایم. تاریخ سده­های نخست اسلامی تا سده­های یازدهم بر برتری بی­چون-و-چرایِ فکری و فرهنگی مردمان این سرزمین گواه بلند و آشکاری است. اما امروز باید بدانیم: انحصار، افراط و تحجر در سنت اسلامی ما را از جهان انسانی و دست­آوردهای بشری دور نگه می­دارد. سنت اسلامی نباید سنگِ راهِ خیزش ما گردد. دیوارها فرو ریخته اند و چشم نسل نوین که در آواره­گی و سرگردانی زیسته و بزرگ شده اند، به جهان بشری باز شده و با دردها و زخم­های جهانی آشنا شده، خویشتن را عضوی از پیکره­ی بشریت در همین جهان بشری می­انگارند. تجربه­های دردناک نسل بی­جای و بی­خانه شده با ارزش­های بسته­ و برده­گی فقاهتی ناچمی عمیقی دارد. این ناچمی را می­توان در پدیده­ی بارز مهاجرت دید؛ یعنی در "بی­نمازی جوانان"! بر زبان پیران و کلان­سالان ما بسیار جاری است که سهمگین­ترین سوغات منفی ایران پدیده­ی "بی­نمازی" جوانان ما است. در سنت اسلامی نماز بنیادی­ترین رابطه­ی آدمی با خدا است. وقتی این پیوند گسسته می­گردد، تمام ارزش­های خرد و کلان اسلامی سقوط می­کند. مثلا: برای چنین جوانی مسأله­ی "خمس" کاملا بی­معنا است. به هر روی، هستی­شناسیِ سنتی و ارزش­های فرسوده­ی آن نزد نسل آواره شکسته شده و در رخدادهای دهه­های غربت و هجرت کری و کوری­اش را به روشنی نشان داده است.

داشت چهارم: در دست­آوردهای جهان مدرن هم می­توانیم شرکت کنیم. چون ارزش­های مدرن ره­آورد و دست­آورد بشر است، ما نیز به دلیل همین جنبه­ی انسانی بودن این فرهنگ و تمدن با این میراث بزرگ پیوند و نسبت می­گیریم؛ لذا هستی مدرن را نمی­توانیم کاملا بیگانه و ناآشنا از خویش بپنداریم و طرد کنیم. ارزش­های دنیای نو چونان جهان­ـفرهنگی است که ره­آوردها و دست­آوردهای بی­نظیری را برای بشریت به ارمغان آورده و البته ما را نیز دربرگرفته و بلعیده است. وضعیت و موقعیت کنونی افغانستان در جهان امروز از این پیوندِ سخت و گسترده پرده برمی­دارد. سرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتا فرهنگی ما به هم­کاری و هم­یاری غرب وابسته­گی ویژه­یی یافته است که بریدن این پیوند پی­آمدهای بسیار خطرناک و گرانباری را برای افغانستان، منطقه و جهان دارد، به خصوص با توجه به این نکته که افراط­گرایی در منطقه رشد عجیبی به خود گرفته است. (شاید افزایش شدت این خشونت­گرایی­ها به آخرین ناله­های گرازهای وحشی تیر خورده­یی می­ماند که چنگال تیز مرگ سینه­شان را دارد می­خراشد و واپسین دم­هایش را از بدنش می­مکد و می­کَند!)

برداشت نخست: در کل، هیچ یک از این چهار فرهنگ بزرگ به تنهایی چاره­ساز وضعیت بحرانی ما نیست. هستی و زنده­گانی ما دچار بی­شمار حفره­های فاجعه­آمیزی است که هر فرهنگ فقط می­تواند برخی از این حفره­های فاجعه را پر کند و پوشش دهد. لذا ما بایست به هم­آهنگی و پیوسته­گیِ این داشته­های فرهنگی بیندیشیم و در همین راستا کوشش کنیم تا آن راه­کارِ شرنگ­آگین ناب را بیابیم و به اندام خسته و شکسته­ی فرهنگ خویش تزریق کنیم. با کوشش بیشتر در کاوش­های ژرفگین خویش تنها می­توان به "امید" دل بست و از یاد نبریم که "امید" با "هستی" پیوندی رنگین و شیرین دارد.

برداشت دوم: ما باید سیاست­های خویش را بر محور گفت­وگو و چانه­زنی­های سیاسی استوار کنیم. و این تلاش و کوشش بر پیش­فرض­های کلانی استوار است که باید آن­ها را در وجودِ جمعی خویش سازمان و سامان بدهیم. یکی از این کوشش­ها، همان دست­یافتن فوری به "گشوده­گی فرهنگی" است که وضعیت ما را به سوی بلندای افق توانمندی و پویایی ارتقا می­دهد. افغانستان برای دست­یابی به منافع ملی و توسعه­ی خود چاره­ای ندارد مگر اینکه "سیاست مبتنی بر گفتمان ملی" را در پیش بگیرد. "سیاست مبتنی بر منافع قومی" هیچ جوابی جز استبداد، تمامیت­خواهی، خشونت و جنایت نداده است. بحران­ها و تجربه­های دهه­های اخیر قوی­ترین برهان بر این امر است که افغانستان باید به سوی سیاست مبتنی بر گفتمان حرکت کند. با این فعالیت و سیاست گفتمانی است که می­توان از میان امواج بحران­ها تا اندازه­ای به سلامت عبور کرد و مسیر روشن عدالت و آزادی را بازجست و کامیاب به ساحل امنیت، آبادانی و بازسازی برآمد. "گفتمان" در ذات خود مبتنی بر "تکثر" است؛ گفتمان زاییده­ی پذیرش، پایبندی و احترام به وضعیتِ چندگانه­گی انسان­ها و اقوام افغانستانی است. و انسان­ها تنها با "سیاست" می­توانند این گفتمان را تولید و گسترش بدهند. انسان در مقام انسان­بودگی­اش تنها در سیاست گفتمانی می­تواند ظهور قدرت و هستی­اش را به تماشا بنشیند. غیر از این خشونت است و خروج از انسانیت. سیاست مبتنی بر گفتمان ملی و بالنده­گیِ این چندگانه­گی اقوام در ساختار قدرت افغانستان همان جوهره­ی پیام و اندیشه­ی مزاری بزرگ است که با آن امضای سرخش این صدای رسا را در تاریخ افغانستان جاودانه ساخته است.

آری؛ اگر گفتمان بر منافع مبتنی گردد، به استبداد و تمامیت­خواهی و خشونت و جنایت ختم خواهد شد؛ اما اگر منافع بر گفتمان استوار گردد، سرانجام زنده­گانی، آبادانی و سازنده­گی میهن به بار می­نشیند. این عصاره­ی "سیاست مبتنی بر گفتمان" است و از گذرگاه فرهنگ زودتر به این سیاست و قدرت گفتمانی خواهیم رسید. از ره­یافتِ "فرهنگ باز" می­توانیم این پندار و گفتار زیبا را به کردار زیبا درآوریم. از گذرگاه "گشوده­گی فرهنگی" می­توانیم در ایوان هم­سخنی با نیکان جهان و نیاکان نیک­نام خویش بایستیم و سپس از بلندای این چشم­انداز به تماشای برآمدن آفتاب تابان آزادی و دادگری راستین برآییم و در سپسین سپیده­دم سرریزشِ مزه­ی ناب­ و گواراییِ شراب­آگینِ هستی را در کامِ جان و دل بچشیم.

[+] نوشته شده توسط مصطفی فاضلی در 22:7 | |

      مطالب پيشين
موزیم ملی افغانستان و نود سال پر فراز و نشیب
دانشجويان دانشگاه كابل: تاجيك بدون پشتون و پشتون بدون هزاره معنا ندارد
زهرِ زهرها «ناداني» است
زبان فارسي در زادگاه خود نمي ميرد
نقش معادن و ذخایر زیرزمینی در اقتصاد و امنیت افغانستان
بیایید امپراطورانه بیندیشیم
افغانستانی ها بابت افغانستانی بودن شان باید بهای سنگینی را بپردازند !!!!
مذاكره دولت كابل با طالبان
با چشمانتان لبخند بزنید
با لحظه ها زندگی کنیم
هفت اصل بیل گیتس
آدم آخه چه جوری باشه ؟
بهترین لحظات زندگی
مشکلات زندگی را چگونه حل کنیم ؟
سیزده خط برای زندگی
چشم­اندازی بر آینده­ی فرهنگی هزاره­ها
'بیست و هشت شورشی' در افغانستان کشته شدند (سایت بی بی سی - 27 مرداد 1387)
ظلم، تحقیر، توهین و ... دیگر هیچ! تخریب خانه های مهاجرین افغانی توسط بلدوزر در شیراز
کمک 55 میلیون تومانی حضرت آيت الله العظمی محقق کابلي به آسيب ديدگان تهاجم مسلحانه کوچی ها به بهسود
یک رویداد عجیب: دو تن از نمایندگان کوچی ها در پارلمان، به ایتالیا پناهنده شدند!