
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:به فردا لبخند زنید - چشماندازی بر آیندهی فرهنگی هزارهها در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم بهمن 1386
این وبلاگ سعی دارد تا با دیدی نوین به جامعه فردای افغانستان بنگرد و با نگرشی تازه در راستای نیل به آرمانهای والای انسانی برای جامعه افغانستان گام بردارد. از همه عزیزانی که در این راستا میتوانند ما را یاری نمایند، دعوت به همکاری میشود.
براي تبادل
لوگو ابتدا لوگوي ما را قرار دهيد،سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تا ماهم
همين کار را بکنيم.
داشت یکم: ما باید هر چه زودتر به یک "گشودهگی فرهنگی" برسیم تا بتوانیم به جایگاه مناسبی در زندهگی و در کشور دست پیدا کنیم. برای دستیابی به این گشودهگی فرهنگی باید خود و تاریخ خود را بیشتر و دقیقتر مورد پژوهش قرار دهیم. زبان ما دری است. (این جا مراد از دری، فارسی، پارسی دری همه یکی است.) این را هیچ کسی انکار کرده نمیتواند. ما از راه زبان خود به سنت چندین هزار سالهیی پیوند میخوریم که در راستای بازپروری آن بایست از هیچ کوششی دریغ نورزیم. امروزه زبان در تفکر بشری اهمیت و نقشی را بازی میکند که در هیچ دورهی تاریخی چنین نبوده است. به تعبیر فیلسوف آلمانی هایدگر «زبان سرای هستی است» و «هستی سرای آدمی است.» پس زبان خانهی انسانِ بیخانمان شدهی امروزی است. زبان پناهگاه و آرامگاه همهگانی انسانها است. آری، هستی و آدمی در زبان آرام و قرار میگیرد و زبان در استعاره یعنی در شعر و هنر و زیبایی برهنه میشود و اوج میگیرد؛ اوجی که در "سکوت"ِ حیرتزا فرو میرود. "استعاره" پیوندگاهِ هستی و مستی آدمی است. آری، هستی زیبایی چهرهی خویش را در زبان مینمایاند. از این رو است که آفتاب قرآن در نخستین آیات نازل شدهی خویش بر پیوند بنیادینِ آفرینش و سرشتِ انسان و زبان (خوانش، آفرینش و آموزش) روشنی و پرتو ویژهیی میاندازد. زبان پارسی ما را به فرهنگ و تمدن زرتشتی، رهدادِ شکوهِ پروردگاران باشکوه بلخ باستان، وصل و "واـ بسته" میکند و این را به هیچ رو انکار کرده نمیتوانیم. مادامی که در جهان پارسی زندهگی میکنیم، به دری سخن میگوییم و با دری میاندیشیم، فرهنگ زرتشتی با ما هست و در نهاد و ناخودآگاهِ ما حضور جدی دارد. تا هنگامی که پارسی گپ میزنیم، جشن و شادی ملی ما "نوروز" خواهد بود (امید که هر روز ما نوروز، و نوروز ما پیروز باد!). آری، زبان پارسی گنجینهی چندین هزار سالهیی را برای ما به میراث نهاده است که با سایر فارسیزبانان در آن اشتراک داریم. دری، ما را به جهان پارسی و به جهان زرتشتی پیوند میزند و از این پیوند ناب باید در بازسازی فرهنگی خویش استفاده کنیم. همچنین در تعاملات سیاسی و مناسبات انسانی میتوان بر این ویژهگی کلان و یگانه انگشت گذاشت و از فرصتهای گوناگون بهرهبرداری کرد. لذا میتوان با ایران، تاجیکستان، زرتشتیان جهان و دیگر فارسیدوستان در حوزهی گفتوگوی سیاسی و گفتمانهای فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی بازیِ سازندهتری را آغاز کرد.
داشت دوم: وضعیت جغرافیایی و جایگاه تاریخیمان ما را به تمدن و فرهنگ کهن و پروردگاران شکوهمند بامیان باستان، همپیوند و همریشه میگرداند. بسیار روشن است که بامیان و بلخ یکی از مهمترین کانونهای فرهنگ و تمدن جهان قدیم بوده است. لذا باید برای فرهنگ خویش به طور جدی برنامهریزی و سرمایهگذاری کنیم. اگر این فرهنگ فراموش شدهی خویش را زنده و پویا کنیم، میتوانیم با قدرتهای برتر آسیایی وارد گفتوگو شویم و روابط بسیار محکمی ایجاد و برقرار سازیم. با بازخوانی، رشد و توسعهی این فرهنگ غنی در بدنهی فرهنگ کنونی خویش، میتوانیم دستآوردهای فرهنگهای هندی، چینی، کرهای و ژاپنی را وارد فرهنگ خویش کنیم و از این طریق بر غنای رهآوردِ فرهنگی خویش بیفزاییم. با باز کردن این رویکرد میتوان تجربهها و سرمایهی هنگفتی را به روی فرهنگ و زندهگی خود گشود و در برخی موارد الگوبرداری نمود و همچنین میتوان مناسبات سیاسی نوینی را در راستای اعتلای سرنوشت خویش رقم زد. با تکیه بر این فرهنگ کهن خویش، باید رهیافتهای تازه و کارآمدی را در قلب فرهنگ و تفکر خویش بگشاییم.
داشت سوم: سنت اسلامی ما را به جهان اسلام و اعراب پیوند میزند. در پویایی و تعالی این جهان نیز سهم انکارناشدنیای داشته ایم. تاریخ سدههای نخست اسلامی تا سدههای یازدهم بر برتری بیچون-و-چرایِ فکری و فرهنگی مردمان این سرزمین گواه بلند و آشکاری است. اما امروز باید بدانیم: انحصار، افراط و تحجر در سنت اسلامی ما را از جهان انسانی و دستآوردهای بشری دور نگه میدارد. سنت اسلامی نباید سنگِ راهِ خیزش ما گردد. دیوارها فرو ریخته اند و چشم نسل نوین که در آوارهگی و سرگردانی زیسته و بزرگ شده اند، به جهان بشری باز شده و با دردها و زخمهای جهانی آشنا شده، خویشتن را عضوی از پیکرهی بشریت در همین جهان بشری میانگارند. تجربههای دردناک نسل بیجای و بیخانه شده با ارزشهای بسته و بردهگی فقاهتی ناچمی عمیقی دارد. این ناچمی را میتوان در پدیدهی بارز مهاجرت دید؛ یعنی در "بینمازی جوانان"! بر زبان پیران و کلانسالان ما بسیار جاری است که سهمگینترین سوغات منفی ایران پدیدهی "بینمازی" جوانان ما است. در سنت اسلامی نماز بنیادیترین رابطهی آدمی با خدا است. وقتی این پیوند گسسته میگردد، تمام ارزشهای خرد و کلان اسلامی سقوط میکند. مثلا: برای چنین جوانی مسألهی "خمس" کاملا بیمعنا است. به هر روی، هستیشناسیِ سنتی و ارزشهای فرسودهی آن نزد نسل آواره شکسته شده و در رخدادهای دهههای غربت و هجرت کری و کوریاش را به روشنی نشان داده است.
داشت چهارم: در دستآوردهای جهان مدرن هم میتوانیم شرکت کنیم. چون ارزشهای مدرن رهآورد و دستآورد بشر است، ما نیز به دلیل همین جنبهی انسانی بودن این فرهنگ و تمدن با این میراث بزرگ پیوند و نسبت میگیریم؛ لذا هستی مدرن را نمیتوانیم کاملا بیگانه و ناآشنا از خویش بپنداریم و طرد کنیم. ارزشهای دنیای نو چونان جهانـفرهنگی است که رهآوردها و دستآوردهای بینظیری را برای بشریت به ارمغان آورده و البته ما را نیز دربرگرفته و بلعیده است. وضعیت و موقعیت کنونی افغانستان در جهان امروز از این پیوندِ سخت و گسترده پرده برمیدارد. سرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتا فرهنگی ما به همکاری و همیاری غرب وابستهگی ویژهیی یافته است که بریدن این پیوند پیآمدهای بسیار خطرناک و گرانباری را برای افغانستان، منطقه و جهان دارد، به خصوص با توجه به این نکته که افراطگرایی در منطقه رشد عجیبی به خود گرفته است. (شاید افزایش شدت این خشونتگراییها به آخرین نالههای گرازهای وحشی تیر خوردهیی میماند که چنگال تیز مرگ سینهشان را دارد میخراشد و واپسین دمهایش را از بدنش میمکد و میکَند!)
برداشت نخست: در کل، هیچ یک از این چهار فرهنگ بزرگ به تنهایی چارهساز وضعیت بحرانی ما نیست. هستی و زندهگانی ما دچار بیشمار حفرههای فاجعهآمیزی است که هر فرهنگ فقط میتواند برخی از این حفرههای فاجعه را پر کند و پوشش دهد. لذا ما بایست به همآهنگی و پیوستهگیِ این داشتههای فرهنگی بیندیشیم و در همین راستا کوشش کنیم تا آن راهکارِ شرنگآگین ناب را بیابیم و به اندام خسته و شکستهی فرهنگ خویش تزریق کنیم. با کوشش بیشتر در کاوشهای ژرفگین خویش تنها میتوان به "امید" دل بست و از یاد نبریم که "امید" با "هستی" پیوندی رنگین و شیرین دارد.
برداشت دوم: ما باید سیاستهای خویش را بر محور گفتوگو و چانهزنیهای سیاسی استوار کنیم. و این تلاش و کوشش بر پیشفرضهای کلانی استوار است که باید آنها را در وجودِ جمعی خویش سازمان و سامان بدهیم. یکی از این کوششها، همان دستیافتن فوری به "گشودهگی فرهنگی" است که وضعیت ما را به سوی بلندای افق توانمندی و پویایی ارتقا میدهد. افغانستان برای دستیابی به منافع ملی و توسعهی خود چارهای ندارد مگر اینکه "سیاست مبتنی بر گفتمان ملی" را در پیش بگیرد. "سیاست مبتنی بر منافع قومی" هیچ جوابی جز استبداد، تمامیتخواهی، خشونت و جنایت نداده است. بحرانها و تجربههای دهههای اخیر قویترین برهان بر این امر است که افغانستان باید به سوی سیاست مبتنی بر گفتمان حرکت کند. با این فعالیت و سیاست گفتمانی است که میتوان از میان امواج بحرانها تا اندازهای به سلامت عبور کرد و مسیر روشن عدالت و آزادی را بازجست و کامیاب به ساحل امنیت، آبادانی و بازسازی برآمد. "گفتمان" در ذات خود مبتنی بر "تکثر" است؛ گفتمان زاییدهی پذیرش، پایبندی و احترام به وضعیتِ چندگانهگی انسانها و اقوام افغانستانی است. و انسانها تنها با "سیاست" میتوانند این گفتمان را تولید و گسترش بدهند. انسان در مقام انسانبودگیاش تنها در سیاست گفتمانی میتواند ظهور قدرت و هستیاش را به تماشا بنشیند. غیر از این خشونت است و خروج از انسانیت. سیاست مبتنی بر گفتمان ملی و بالندهگیِ این چندگانهگی اقوام در ساختار قدرت افغانستان همان جوهرهی پیام و اندیشهی مزاری بزرگ است که با آن امضای سرخش این صدای رسا را در تاریخ افغانستان جاودانه ساخته است.
آری؛ اگر گفتمان بر منافع مبتنی گردد، به استبداد و تمامیتخواهی و خشونت و جنایت ختم خواهد شد؛ اما اگر منافع بر گفتمان استوار گردد، سرانجام زندهگانی، آبادانی و سازندهگی میهن به بار مینشیند. این عصارهی "سیاست مبتنی بر گفتمان" است و از گذرگاه فرهنگ زودتر به این سیاست و قدرت گفتمانی خواهیم رسید. از رهیافتِ "فرهنگ باز" میتوانیم این پندار و گفتار زیبا را به کردار زیبا درآوریم. از گذرگاه "گشودهگی فرهنگی" میتوانیم در ایوان همسخنی با نیکان جهان و نیاکان نیکنام خویش بایستیم و سپس از بلندای این چشمانداز به تماشای برآمدن آفتاب تابان آزادی و دادگری راستین برآییم و در سپسین سپیدهدم سرریزشِ مزهی ناب و گواراییِ شرابآگینِ هستی را در کامِ جان و دل بچشیم.
[+]
نوشته شده توسط مصطفی فاضلی در 22:7
|
|